قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1366
تاريخ الفي ( فارسى )
لا سلام عليك . و از روى غضب گفت : فلان روز ياد دارى كه من در باب فلانى شفاعت كردم قبول نكردى و به فلان نديم من چنين آزار كردى ؟ القصّه ، آنچه من كرده بودم يكيك را نام مىبرد و مىشمرد و لحظه به لحظه آثار غضب در بشرهء او زياده مىشد . گفتم : يا امير المؤمنين ، اگر دستورى باشد من نيز حجّت خود معروض دارم . گفت : بگوى . گفتم : به خداى سوگند مىدهم تو را يا امير المؤمنين ، كه اگر اين عمل كه امير المؤمنين مهدى به من فرموده بود الحال امير المؤمنين به من فرمايد و يكى از اولاد امير المؤمنين به خلاف آن امر كند و من در امتثال امر امير المؤمنين تقصير كنم آيا تو از من راضى باشى ؟ گفت : لا و اللّه . من گفتم : گناه من بيش از اين نيست كه فرمان پدر تو را بر حكم تو ترجيح دادم . هادى مرا پيش خود خواند و من دستش بوسيدم . پس خلعتى آورده در بر من كرد و گفت : همان عمل كه در زمان دولت مهدى داشتى به تو دادم . برو و در ضمان عافيت باش . من منزل خود رفته با خود انديشه مىكردم كه هادى مردى است جوان و اكثر ندماى او از من آزردهخاطر ، مبادا در وقت شراب خوردن او را از من منحرف ساخته مرا ضايع سازند . القصّه ، من در منزل نشسته به اين فكر مىكردم . دختركى كوچك داشتم ، پيش من نشسته بود و من نان به آب كامه به خورد او مىدادم كه ناگاه آواز سم چهارپايان به گوش من رسيد . با خود گفتم آيا اين چه باشد ؟ كه در سراى من گشاده شد . ديدم كه هادى سواره و جمعى از ندما در جلو او پياده دررسيد . من برجستم و سم اسب او را بوسيدم . هادى گفت : اى عبد اللّه ، چون تو را رخصت مراجعت دادم به خاطرم گذشت كه مبادا در ضمير تو گذرد كه چون همنشينان هادى از من آزردند مبادا در وقت مستى مزاج او را از من منحرف ساخته مرا در معرض هلاك اندازند . بنابراين ، به خانهء تو آمدم تا تو را خاطرجمع گردانم كه از تو هيچ كراهتى در دل من نمانده و هرچه بود بكلّى رفع شده . بيار هر طعامى دارى كه حقّ نمك تو بر خويش لازم گردانم تا ترس و وحشت تو بالكليّه زايل گردد . من مقدارى نان و پيالهاى آب كامه ، كه حاضر بود ، پيش بردم . قدرى از آن تناول فرمود و باقى به خدمتكاران بخش كرد . بعد از آن ، به يكى از خدمتكاران گفت : اى فلان ، آنچه از براى عبد اللّه آوردهام بيار . چهارصد بار شتر كه همه اقمشه و دينار بود به من تسليم كرد و گفت : اى عبد اللّه ، آنچه بر شتران است به مصارف خويش صرف كن و شتران را جهت خاصّهء من نگاهدار . ذكر خلافت هارون الرّشيد در روضة الصّفا مسطور است كه هارون در سن بيست و دو سالگى به خلافت نشست . ولادت او در رى اتّفاق افتاد و ولادت فضل بن يحيى برمكى پيش از تولّد هارون به هفت روز روى